تبليغاتX
آدینه
ادبیات سینما اجتماعی
با درود خدمت اندک دوستان وبلاگیم.

بعد از اینکه بلاگفا مشکلات فنی را به بار می آورد به پیشنهاد یکی از دوستان به بلاگ اسپوت رفتم و کل لوازم و اساس خانه را آنجا بردم. معمولا در اسباب کشی خیلی از لوازم احتمال شکستن دارد امادر این میان باید مواظب گلدانهای اطلسی و آینه و شمعدان مادر بود .

لازم به یادآوری است که فضای بلاگ اسپوت به مراتب بهتر از بلاگفا میباشد. دیگر ترس از فیلتر و عدم نمایش در کار نیست. هوای تازه تری دارد. میشود اندکی نفس کشید.

نشانی جدید وبلاگ : http://www.aria86.blogsky.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:10  توسط محمد آریا محمدی  | 
هرکسی در زندگانی ما ردو خاطره ای عمیق برجای میگذارد بیشتر مدیون او میشوی و همیشه میخواهی از او بگویی . از صمد بهرنگی میخواهم بگویم . نسلهای مختلف از او آموخته اند و با او زیسته اند. شهریور ماه سالکوچ او ست در دریایی که ماهی سیاه کوچولو هم همانجا بود.

صمد بهرنگی در تیر ماه ۱۳۱۸ در محله چرنداب تبریز بدنیا آمد. ودر همان جا بزرگ شد وبه مدرسه رفت. پدرش کارگری بود که برای کار به قفقاز رفت و مثل قهرمان های هدایت دیگر هیچ کس اورا ندید. از همان دوران کودکی مجبور به کار کردن شدو درسش را نیز ادامه داد.  تا اینکه بعد از پایان دوره سیکل اول در دبیرستان تربیت (تبریز) به دنبال برادر بزرگش اسد به دانشسرا رفت. ضمن تدریس ونوشتن ششم متوسطه را به صورت متفرقه را گرفت ووارد دانشکده ادبیات تبریز در رشته زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد . در سالهای ۱۳۳۶ معلم روستاهای آذر شهر وآذر بایجان بود. نویسندگی را با طنز آغاز کردو در همین زمان آثارش را به نشریات پایتخت میفرستاد.به همراه عده ای از دوستانش روزنامه ی مهد آزادی و مهد آزادی آدینه را در تبریز به راه انداخت که این کار دوام چندانی نیافت. سالهای متمادی تدریس باعث شد که از نزدیک با مشکلات سیستم آموزشی در گیر شودو برداشتهای او دراین باره باعث شد که مقالاتی را در روزنامه ی بامشاد چاپ کند که بعدها همین مقالات به صورت کتابی با عنوان  کندوکاوی در مسایل تربیتی ایران منتشر کرد. فعالیتهایی نیز با بهروز دهقانی در زمینه ی آثار فولکوریک آذربایجان انجام داد که حاصل آن دوجلد کتاب با عنوان افسانه های آذربایجان و متلها وچیستان به زبان ترکی بود. آثارش در این زمان با اسامی مستعاری چون ص.قارانقوش، چنگیز مراتی، افشین پرویزی به چاپ میرساند . شخصیت ادبی ـ اجتماعی صمد را از دو جنبه میتوان ارزیابی کرد. به نظر فرج سرکوهی( سر دبیر سابق ماهنامه بسیار پربار آدینه ) تا پیش ازصمد ، داستان نویسی کودک جز چند نمونه انگشت شمار ، بیشتر ترجمه هایی بود از متون خارجی با محتوایی که برای کودک این مرز وبوم ناشناخته و غریب بود. اولدوز وکلاغها اولین تجربه داستانویسی کودک صمد بودو یک هلو هزار هلو ، ۲۴ساعت در خواب وبیداری ، آخرین داستانهای او بودند. ماهی سیاه کوچولو در میان قصه های صمد جایگاه ویژه ای دارد . این کتاب درست یا غلط به عنوان نمادطرز تفکری قلمداد شد که بعدها به شکل دهی یک جریان سیاسی منجر شد و این همان وجه اجتماعی ـ سیاسی صمد است . درحیطه نویسندگی صمد در عمر کوتاهش، هفده کتاب تالیف وتحقیق و چهار کتاب نیز ترجمه کرد. در شهریور ۱۳۴۷ بود که با یکی از دوستانش به کنار  ارس رفت و در این رودخانه غرق شد . بعد از این حادثه آلاحمد در مقاله ای جنجالی در ویژه نامه آرش به چاپ رسید مرگ صمد را به حکومت وقت ربط داد . کتابهای صمد تا سالها نایاب و تا سالهای بعد ممنوع الچاپ شد. در راهپیمایی های سال ۵۷ عکس صمد نیز به هراه دیگر کشته شدگان جریانهای چپ آن سالها چون خسرو گلسرخی ، سرهنگ سیامک ، کرامت دانشیان و.... دیده میشد که وجه سیاسی صمد را پر رنگ تر میکند. موج انتشار آثار صمد با تحولات سالهای ۶۰ متوقف شد. برای اولین بار غلامحسین ساعدی بود که در مصاحبه ای در خارج از کشور جریان کشته شدن صمد را به دست حکومت وقت منتفی دانست و آنرا حاصل ذهن اسطوره ساز آل احمد قلمداد کرد. به هر حال تاثیری که صمد برروی نسل خود میگذارد از هر دو وجه سیاسی و اجتماعی و ادبی انکار ناپذیر است و با اینکه طی  سالها سیاست بسته وزارت ارشاد آن سالها سعی در هرچه کمتر آشنا شدن نسل امروز با اندیشه و آثار صمد شد ولی در ۸ سالی که گذشت حداقل این امکان بوجود آمد که جوان امروزی از حق مسلم دانستن بیشترین استفاده را ببرد . نمیدانم شاید بعد از ۸سالی که نفس کشیدیم آیا دوباره روزی فرا میرسد که ما دوباره برای بدست آوردن دانستن که حق همگان است دلخوشی مان را با کتابهای کهنه آن ۸ سالی که گذشت تقسیم کنیم ، نمیدانم؟

 

منابع :مرحوم ماهنامه آدینه : انوش صالحی
کتاب صمد بهرنگی و قصه ها
عکس از سایت noqte.com/blogs/blog.php?code=197
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 9:21  توسط محمد آریا محمدی  | 

محمود درویش شاعر پر آوازه فلسطینی هفته قبل چشم از جهان فروبست . شاعری که برای ما ایرانیان نیز آشنا بود و نسلی از ما با شعرهای او زندگی کرده اند. بازتاب گسترده کوچ محمود درویش در رسانه ها و تارنماهای بین المللی و مراسم با شکوه تشییع پیکر او و حضور دولتمردان عرب زبان از هر کشور و حتی نماینده های کشورهای اروپایی از مشخصات بارز این مراسم بود. دولت امارات با افتخار پیکر او را از بوستون به به فلسطین انتقال میدهد و بعد حضور مردم از جاهای  دور و نزدیک فلسطین و حتی لبنان  برای نماد ملی کشورشان که به آن افتخار می کنند . مادر محمود درویش که با ویلچر اورا برای آخرین وداع به فرزندش بر سرخاک او می آورند و  می بیند تمام نیروهای کشوری و لشکری هم برای بدرود با فرزندش چون او غمگین اند . این مقدمه ای بود برای قیاس شاملوی بزرگ یگانه شاعر معاصربا محمود درویش . بی شک شاملو یکی از نگین های ادبی و فرهنگی معاصر کشور به شمار میرود ، چه از او متنفر باشیم و چه قبله حاجاتمان باشد . عملکرد دولتی چون فلسطین در قبال شاعر ملی خود و رفتارو منش ما در قیاس با شاملورا چگونه باید ارزیابی کرد؟ . جمع آوری کتابهای شاملو در کتابخانه های عمومی ، هتاکی های ریز و درشت از رسانه های ملی و جراید ، تخریب سنگ قبر او به کرات ، ممنوع الاسم و تصویر و باقی قضایا. حال اگر نوشته ها وگفته های او به مذاق هیئت حاکمه خوش نیاید این شکستن های پی در پی سنگ قبراو به چه معناست ؟ ژنرال پینوشه یکی از مستبدان تاریخ بود و ازمخالفان جدی پابلو نرودا . پینوشه در مراسم خاکسپاری نرودا اورا از مفاخر ملی کشورش قلمداد میکند و اما شاملو شاعر ما همچنان مغضوب و محکوم است و شگفتا که ای کاش راز سر به مهر این بی مهری نسبت به او را میدانستیم .



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:57  توسط محمد آریا محمدی  | 


آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می‌خورد
هر کنج خانه صحنه‌ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می‌گذشت از این زیر پله‌ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می‌رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله‌دار
او فکر بچه‌هاست
هر جا شده هویج هم امروز می‌خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه‌ها

کفگیر بی‌صدا
دارد برای ناخوش خود آش می‌پزد
او مرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمی‌شود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفه‌های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می‌گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه‌اش می‌کند به گور
یک قطره اشک مزد همه زجرهای او
اما خلاص می‌شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه بی مادری من
نا گاه ضجه‌ای که به هم زد سکوت مرگ
من می‌دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می‌کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می‌آمدم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می‌کنند
پیچیده صحنه‌های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می‌گریختند
می‌گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می‌آمد و به مغز من آهسته می‌خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر
می‌خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

استاد شهریار
........................................................................................


اما میدانم جایت سبز است و آرام . هر شب که بخوابم می ایی لبخندسبزت را دوباره می بینم و چقدر جوان شده ای . مادر راستی نگفتی که کرت سبزی ها را چگونه آب بدهم و رفتی و نمی دانستم وقتی که باد درختی را می انداخت می گریستی و ان روز که من بعد از سه ماه از آموزشی سیرجان آمدم و تو همچنان مشغول نان پختن بودی و وقتی مرا صبح گاهان دیدی در آغوشم از هوش رفتی . راستی نارنجی که کاشته بودیم گل داد و چقدر بوی گلهایش بوی چادر چیت گلدارت میدهد . راستی مادر ،عزیز به دنیا آمد و هر وقت به عکس من و تو نگاه می کند میخندد لابد او تورا می بیند ، بچه ها قلبشان چون مادران پاک است و بی آلایش.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 2:7  توسط محمد آریا محمدی  | 


گلدسته خود به خود تورا با خود می برد به تابستان و دوران مه آلود کودکی. بعضی وقتها گلدسته وفلک آل احمد را به یاد می آورد .

تاریخ عکاسی :   همین امروز صبح زود19/5/1387
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط محمد آریا محمدی  |